درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

چه بهانه شیرین و زرینی است دوستی و دوست داشتن .
بهانه ای برای بودن و ماندن و حتی غصه خوردن .
بهانه ای لذت بخش که حس زیبای با هم بودن را با چاشنی محبت
و عشق در هم می آمیزد و مهربانی به آن بال و پر می دهد
و دل ها برای هم تپیدن آن را تا او ج آسمان نیلی احساس می برد .

بهانه ای شور آفرین و امید بخش برای یافتن گم کرده دیرین و در آغوش کشیدن آرامش .
بهانه ای دوست داشتنی و خواهشی پر تمنا که از اعماق ریشه های دوانیده شده از عطر یاس در وجودت برای لحظه لحظه هایش می دوی .
ثانیه ها پی در پی با این بهانه سپری کردن دیگر پر پر نمی شوند .
چه بهانه ای است پر بهانه .
چه چشمه ای جوشان و سر کش اما زلال و پاک .
چه طراوتی است ماندگار .
چه بی دریغ تو را لبریز از حس تازگی و لبخند می کند .
پر پرواز برای رفتن به نارک خیالی های گاه مبهم .
بهانه ای شیرین برای دل تنگ شدن و گریستن .
بهانه ای پر از انتطار خواستنی.........................
شاید این حس قشنگ را نتوان با هیچ سازی جز ساز پر آواز قلب و روحی مملو از عشق و مهربانی و طراوت نواخت .
طراوتی که روی دیگانی خندان و گاه گریان و نگاه هایی گاه مضطرب و شاد شوریگی را فریاد می زند.
اضطرابی در هم شده با لذت و شوق .
آری بهانه ای است پر از قاصدک های خوش خبر که پر می کشند
رو به سوی رنگین کمان سرزمین حیات .
خبر از شکفتن یاس شیطانی که روی دیوار همسایه سرک می کشید اکنون بالیده و گل افشانده .
خبر از پرنده ای رها که جولان می زند در گوشه کنار شهر
دل ها مان .
تنها سایه ای رنگین که در عمق جانت سایه گسترانیده .
مرموز و شیرین و پر از سکوت و آرامش بال می زند و می خواند از امید .
از گلبرگ نو شکفته ی غلتان در نور و رو شنی .
بهانه ای پر از هیبت و شکوه .
پر از حس شاعرانه به اوج رفته .
دنیایی رخشان بالاتر از ابرهای لبخند .
نغمه مرغکان شاد احساس .
تاکستانی که پر از جلوه گری انوار خورشید لابه لای خوشه های انگور خود نمایی می کند .
ساحلی آفتاب سوخته امن و پر از آسودگی و فراخ بالی .
محبت و علاقه ای آمیخته به تکریم .
خدا کند تاریکی راهی به شاخسارش به دست های پر خواهش از محبت جانش نیابد.
خدا کند بانگ جغد شوم بی خبری از هم همه وهم آلود غربت نخراشد
و نیازارد گوش نازک خیال بی آلایش جانش را .
خدا کند این تشویش و بی تابی از بی بهانه شدن .
ترس از به آخر خط افق رسیدن .
این نهال نو رس را بی جان نکند و اسیر بادها ی توفنده ی
روزگار بی رحم نکند .
ترس از خم شدن ساقه ی نازک نیلوفر این بهانه .
ترس از سنگ شدن و یخ بستن این بهانه .
خدا کند الهه باران ببارد بر سرش تا پاک کند گرد ترس و بی قراری
لحظه هایش را .
خدا کند این قدح بلورین در برابر آتش پاره های دلتنگی بماند هم چنان جام مستانه .
خدا کند بماند و افسانه کند مرگ پرنده در قفس غربت را .
آسمانش همیشه مهتابی و نورباران
نباشد خانه غم
نوشته شده توسط سارا در شنبه دوازدهم خرداد 1386 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو با کلمات بیان کنم.
اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام
با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم
و یا بنویسم کلمات حتی نمی توانند ذره ای از عمق احساساتم را بیان کنند.
گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگرف را بیان کنم
می توانم بگویم آن گاه که با توام چه احساسی دارم.
بگویم آن گاه که با توام
احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی در پروازاست.
نوشته شده توسط سارا در دوشنبه هفتم خرداد 1386 ساعت 20:36 موضوع | لینک ثابت
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای بروی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زالودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مزگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
ای در بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردیدها
نوشته شده توسط سارا در یکشنبه ششم خرداد 1386 ساعت 14:44 موضوع | لینک ثابت
اولين بار كه نگاهم با طنين نگاهت آشنا شد هنوز به خوبي معناي دوستي را نفهميده بودم.
هنوز نميدانستم كه شقايق چه رنگي دارد و گرمي خورشيد از كجاست؟
روزهای شادم با تو به من عشق را آموخت .
با تو بودن گل واژه ی امید در روحم شکفتن گرفت .
بهار آرزوهایم رقم خورد .
امروز ميدانم كه دريا يعني چه و به اندازه تمام درياها دوستت دارم.
امروز ميدانم مهرباني گلها از چيست
ميدانم عشق چه معنايي دارد
و موج محبت را ميتوانم در چشمانت حس كنم .
من می دانم لبریز شدن از لطافت چه لذتی دارد
درد تنهایی را هم خوب آموخته ام
لطافت صبح را ميتوانم لمس كنم و معناي رنگ سرخ شقايق را فهميدهام.
من با اطلسی ها هم صحبت شده ام .

اين روزها صدايت را هر صبح از راه قلبم كه هميشه به يادت گرم است ميشنوم ،
قلبي كه به واسطه حضور تو به زمين و آسمان محبت دارد.
حالا كه اينها را فهميدهام به ياد تو شقايقي در دلم ميكارم
و هر صبح آن را با آواز پرستوها نوازش ميكنم.
لطافت، پاكي، عشق، صداقت، دوستي، محبت و ...
را از شقايق ميآموزم و نثارت ميكنم،
نثار تو كه اکنون به اندازه ستارههاي آسمان مهرباني داري
و به من آبي بودن را آموختهاي.
من هر صبح چشم به راه جاده منتظر آمدن تو می مانم
روزی که بیایی یاس های احساسم را تقدیم چشمانت می کنم .
روزی که بیایی غبار تنهایی را می تکانم
و دفتر غزل هایم را پر ز عطر امید می کنم
ما، هر دو
به خورشيد، آسمان و ستارهها به خاطر دوستيمان
به بهانه ی عشقمان برای با هم بودن مان
مديون هستيم،
پس بايد هميشه به ياد آسمان و پرندگان زيبايش باشيم
و هرگاه گرما را احساس كرديم به ياد خورشيد بيفتيم كه آن بالا ما را مينگرد.
به یاد آسمان باشیم که ما را با احساسی بر آمده از عشق در آغوش کشیده
به یاد باران باشیم که لطیفمان کرده
و هر صبح به ياد همه اين گرميها و دوستيها به گلهاي باغچه دلمان آب دهيم
و آواز عشقمان را برايشان زمزمه كنيم.
یادت باشد این عشق من و توست .
نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 21:2 موضوع | لینک ثابت
هرگز راز عشقت را با معشوق ﻣﮔوي
آن عشق مي بايد كه ناگفته مي ماند
زيرا اين نسيم لطیف و مهربان
خوشتر كه خاموش و نامريي بگذرد
من از عشق خويش با معشوق سخن گفتم و راز دل آشکار كردم ...
اما . . .
ویلیام بليك
نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 20:51 موضوع | لینک ثابت
در نگاه کسانیکه پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد...

نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت
سحر پایان تاریکیست
و این دیری نمی پاید

هزاران بار ما را سوخت
حریق حادثه تا مرز خاکستر
ولی ما نسل سیمرغیم
که از خاکستر خود می گشاید پر
نوشته شده توسط سارا در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 0:50 موضوع | لینک ثابت
شادم که در شرار تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست

من با لبان سرد نسیم صبح
سر می کنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هرشب در آسمان سرای تو
شادم که همچو شاخه ی خشکی باز
در شعله های قهر تو می سوزم
گویی هنوز آن تن تبدارم
کز آفتاب شهر تو می سوزم
در دل چگونه یاد تو می میرد؟
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیز است
کو را هزاران جلوه ی رنگین است
اما من آن شکوفه ی اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شبها تو را به گوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم
نوشته شده توسط سارا در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت
يكي را دوست مي دارم
ولي افسوس
او هرگز نمي داند.
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش مي كنم شايد بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس
او هرگز نگاهم را نمي خواند

به برگ گل نوشتم من كه
كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس
او گل را به زلف كودكي آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم اي مهتاب
سر راهت به كوي او سلام من رسان و گو كه
او را دوست مي دارم
ولي افسوس
يكي ابرسيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم گفتم:صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم كه
او را دوست مي دارم
ولي افسوس
ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هرجا دگربا خود كنم نجوا
يكي را دوست مي دارم...............
نوشته شده توسط سارا در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت
آنقدر برای تو بوده ام
که دیگر من
برایم غریبه است
من، فقط دوست داشتم
يکی از صدها ستاره ای بودم که در کنج دلت آشيانه دارد.
گر چه می دانم نور من به وسعت ستاره های ديگرت نيست.
ولی من ...
به لبخند تو خوشم...
به لبخند تو دلبندم...
و به لبخند تو اميدوار...
بار ديگر از فراز قله دل گرمي به عمق چاه دلتنگي سقوط كردم و در خود شكستم .
چه قله مرتفعي بود ! به بلندي روز هاي دوري از تو ...
نوشته شده توسط سارا در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت
زیبا ترین واژه هایم را همراه با رازقی و شب بو در میان گلبرگهای سرخ و با عطر مریم در ترنم باران احساس با آواز مرغ دریا برایت می نگارم تا شاید واژگانم جوشش احساسی باشد ژرف در قلب سرد تو.
خوش آهنگ ترین آوایم را سوار بر زورق درختان بید با صدای طنین انداز قطرات باران عشق در نوای روح بخش امواج دریا که خود را وحشیانه به ساحل می کوبند همراه پریان اسیر آب برایت می فرستم تا شاید آوایم جوشش واژه ای باشد بر لبان مسکوت تو.
بیتابی بید را چشم انتظاری اطلسی را شکیبایی یاس را دل غصه دار شب بو را می فرستم تا شاید دلت اندکی برایم تنگ شود.

در زیر آسمان پر ستاره و پر از اسرار شب آنگاه که خورشید ماه را با تمامی غصه هایش تنها می گذارد این منم که تو را آن زمان که سر بر بالین می گذاری می نگرم .این منم که برای دل شیشه ات دعا می کنم که ترک بر ندارد.این منم که آسمان را قسم می دهم که جز لبخند چیز دیگری به پنجره ی اتاقت نکوبد.این منم که قاصدک را التماس می کنم که خورجین خود را پر از شادی برایت بفرستد.این منم که به ماه لبخند می زنم تا نور خود را تنها به تو ببخشد که رویایت مهتابگون باشد.این منم که خورشید را می بوسم تا دیرتر طلوع کند تا تو آنچه را دوست می داری کمی بیشتر در خواب ببینی.با آن که دوست دارم زودتر طلوع کند تا نظاره گرت باشم .
من با عشقی ژرف تو را می بوسم ـ با عشقی نقره گون با تو حرف می زنم ـ با صدای عشق برایت ترانه می سرایم ـ با قلم عشق بر سپید کاغذ عشق کلماتی از وجود عشق می نویسم... من با عشق به سوی تو گام بر می دارم با بالهای عشق به سوی تو بال می گشایم و
چه عاشقانه ورود همراه با عشقت را با بیقراری از عشق انتظار میکشم..........................

نوشته شده توسط سارا در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 ساعت 22:32 موضوع | لینک ثابت
در ميان من و تو فاصله هاست ،
گاه مي انديشم،
- ميتواني تو به لبخندي اين فا صله را برداري
تو توانايي بخشش داري
دستهاي تو توانايي آن را دارد،
- كه مرا زندگاني بخشد.
چشم هاي تو به من آرامش مي بخشد
و تو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا ،
با وجود تو شكوهي ديگر،
رونقي ديگر هست.
مي تواني تو به من ،
زندگاني بخشي،
يا بگيري از من
آنچه را مي بخشي.......
نوشته شده توسط سارا در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 19:2 موضوع | لینک ثابت